صدایی که مانع حرف زدن میشود
یه صحنه رو تصور کن.
اولین هفته کاریته.
توی جلسه تیم نشستی. مدیر یه مسئله رو مطرح میکنه.
تو یه ایده داری.
نه یه ایده فوقالعاده.
نه چیزی که قراره شرکت رو متحول کنه.
فقط یه ایده معقول.
چند ثانیه آماده میشی که حرف بزنی.
بعد یه صدا توی ذهنت شروع میکنه:
«شاید اشتباه باشه.»
«اینا خیلی باتجربهتر از منن.»
«اگه حرفم احمقانه به نظر برسه چی؟»
چند ثانیه میگذره.
سکوت میکنی.
پنج دقیقه بعد، یکی دیگه تقریباً همون ایده رو مطرح میکنه.
مدیر تأیید میکنه.
چند نفر سر تکون میدن.
و تو فقط به یه چیز فکر میکنی:
«این که همون حرف من بود.»
اگر این صحنه برات آشناست، احتمالاً فکر میکنی مشکل از اعتمادبهنفسه.
اما همیشه اینطور نیست.
گاهی مسئله عمیقتر از این حرفهاست.
آیا سکوت کردن واقعاً یک تصمیم آگاهانه است؟
بیشتر آدمها فکر میکنن سکوت کردن یه تصمیم آگاهانه است.
نیست.
خیلی وقتها قبل از اینکه تو تصمیم بگیری حرف بزنی یا نزنی، ذهنت تصمیم رو گرفته.
فقط بعداً دلایلش رو بهت توضیح داده.
برای همین خیلی از رفتارهای ما بیشتر از اینکه حاصل منطق باشن، حاصل الگوهای ذهنیای هستن که سالها قبل شکل گرفتن.
سندرم ایمپاستر چیست؟
روانشناسها برای این الگو یه اسم دارن:
سندرم ایمپاستر.
حالتی که با وجود داشتن توانایی، احساس میکنی به اندازه کافی خوب نیستی.
موفقیتهات رو به شانس نسبت میدی.
اشتباهاتت رو به ناتوانی خودت.
و همیشه یه ترس پنهان همراهته:
«یه روز همه میفهمن من اونقدرها هم که فکر میکنن توانمند نیستم.»
جالبه که معمولاً اطرافیانت چنین تصویری از تو ندارن.
خیلی وقتها فقط خودتی که علیه خودت شهادت میدی.
این صدا از کجا میآید؟
جوابش برای همه یکسان نیست.
اما برای خیلی از آدمها، سالها قبل شکل گرفته.
وقتی بارها شنیدن:
«بزرگترها بهتر میفهمن.»
«فعلاً ساکت باش.»
«وسط حرف نپر.»
هیچکدوم از این جملهها لزوماً بد نبودن.
اما ذهن کودک یه برداشت پنهان ازشون ساخت:
«شاید نظر من مهم نیست.»
«شاید دیگران بهتر از من میفهمن.»
سالها میگذره.
کلاس درس تبدیل میشه به محیط کار.
معلم تبدیل میشه به مدیر.
اما اون الگو هنوز همونجاست.
هزینه پنهان سکوت در محیط کار چیست؟
مشکل فقط این نیست که حرف نمیزنی.
مشکل اینه که هر بار سکوت میکنی، ذهنت یه نتیجه جدید میگیره:
«دیدی؟ بهتر بود چیزی نمیگفتم.»
و این چرخه دوباره تکرار میشه.
اما هزینه واقعی این الگو معمولاً خیلی بیشتر از چیزی است که به نظر میرسد.
خیلی از شغلاولیها:
- کمتر سؤال میپرسن.
- کمتر دیده میشن.
- کمتر فرصت به دست میارن.
نه به خاطر اینکه توانمند نیستن.
به خاطر اینکه حضورشون دیده نمیشه.
سازمانها فقط به آدمهایی که کار انجام میدن پاداش نمیدن.
به آدمهایی هم پاداش میدن که فکر میکنن، سؤال میپرسن، ایده میدن و مشارکت میکنن.
چرا موفقیت هم همیشه این احساس را از بین نمیبرد؟
جالبه بدونی سندرم ایمپاستر فقط باعث سکوت نمیشه.
گاهی باعث میشه بیشتر از همه کار کنی.
پروژه اضافه؟
قبول.
اضافهکاری؟
قبول.
مسئولیت بیشتر؟
باز هم قبول.
چون یه جای ذهنت هنوز مشغول اثبات کردنه.
انگار یه دادگاه مخفی برپاست و تو مدام داری شایستگی خودت رو ثابت میکنی.
مشکل اینجاست که این دادگاه هیچوقت رأی نهایی صادر نمیکنه.
هر موفقیتی رو با یه توضیح خنثی میکنی:
«شانس آوردم.»
«کار خاصی نبود.»
«هر کسی جای من بود انجامش میداد.»
برای همین حتی موفقیت هم احساس کافی بودن نمیاره.
برای شکستن این چرخه چه کار میتوان کرد؟
احساس ناکافی بودن با ناکافی بودن واقعی فرق دارد
اول یه تفکیک مهم:
احساس ناکافی بودن، با ناکافی بودن واقعی فرق داره.
احساس، مدرک نیست.
شاهد نیست.
فقط یه احساسه.
به جای گوش دادن به صدای ذهنت، به شواهد نگاه کن.
- چه مهارتهایی داری؟
- چه بازخوردهایی گرفتی؟
- چه کارهایی رو قبلاً با موفقیت انجام دادی؟
یک تمرین ساده برای جلسه بعدی
برای جلسه بعدی تو محل کارت یه تمرین ساده برات دارم.
هدف این نیست که بهترین ایده جلسه رو مطرح کنی.
هدف این نیست که همه رو تحت تأثیر قرار بدی.
فقط یه قانون:
قبل از تموم شدن جلسه، یک بار صدات شنیده بشه.
یک سؤال.
یک نظر.
یک جمعبندی.
یک ابهام.
فرقی نمیکنه.
مهم اینه که مغزت یه تجربه جدید ثبت کنه:
«حرف زدم و اتفاق وحشتناکی نیفتاد.»
خیلی از آدمها فکر میکنن اول باید اعتمادبهنفس داشته باشن، بعد حرف بزنن.
اما معمولاً ماجرا برعکسه.
اول حرف میزنیم.
بعد اعتمادبهنفس ساخته میشه.
قبل از قورت دادن ایدهات این سؤال را از خودت بپرس
دفعه بعد که خواستی ایدهات رو قورت بدی، فقط یه لحظه مکث کن.
و از خودت بپرس:
«واقعاً ایده من ضعیفه؟»
«یا این ترس داره به جای من تصمیم میگیره؟»
چون خیلی وقتها بزرگترین مانع رشد شغلی ما، ندانستن نیست.
باور کردن صداییه که سالهاست بدون بررسی، حرفش رو قبول کردهایم.